.
مطالب سايت

 

هديه به منتظران گل نرگس

نقدی بر تفسیر و مفسران

هجوم آرام و خواب غفلت
نگرشي بر غوغاي انفجار جمعيت

سقیقه، تبلور وحدت یا تفرقه؟

نقدهايی بر کتب درسي دبستان

مشهورهاي بي اصل

برخي خيانت‌هاي منافقانه‌در كتاب:
«بيست و پنج سال سكوت علي»

گزارشي از تهاجم بر عزاداري و عاشوراي حسيني

نقدي بر مجله‌ي خانواده

 

 

 

جستجو


جستجو در وب
جستجوی سايت
تالار گفتمان
کل موضوعات 16
کل ارسال ها 71
کل بازديد ها 21111
کل پاسخ ها 55
کل اعضا 87
آخرين 20 ارسال انجمن

بدترين خلق خدا در آخر الزمان!!
ارسال شده توسط sarbaz در مورخه : جمعه، 14 بهمن ماه ، 1390

داستان تير و پاي امير
ارسال شده توسط hedayati در مورخه : يكشنبه، 2 آبان ماه ، 1389

داغ فراق
ارسال شده توسط andalib در مورخه : شنبه، 11 ارديبهشت ماه ، 1389

فراخوان شعارهاي فاطميه
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

سخن از فاطمه گفتن!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

در سوگ همتاي علي عليه السّلام
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1389

امام فدايي دين است، يا اصل دين؟
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388

آسيبها و راهكارها در عزاداري
ارسال شده توسط andalib در مورخه : جمعه، 27 آذر ماه ، 1388

بر كرانه‌ي غدير
ارسال شده توسط andalib در مورخه : سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388

مگر غدير را فراموش كرده‌ايم؟!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 27 آبان ماه ، 1388

طرح جدید سایت
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

چت آنلاین
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

اصلاحيه
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

ان الحيوة عقيدة و جهاد!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : يكشنبه، 10 آبان ماه ، 1388

انهدام عمود دين براي بقاي دين!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : يكشنبه، 12 مهر ماه ، 1388

تقیه
ارسال شده توسط admin در مورخه : چهارشنبه، 4 دي ماه ، 1387

تالار گفتمان جستجو
تغییر اندازه سایت

100%
125%
150%
200%
250%
300%

 
  
سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه 8 - بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت امير با غاصبان روايت دوم
 
  

 

سرآغاز

1- نسبت امام معصوم با دين خدا

2- سقيفه، تبلور وحدت يا تفرقه

     
اميرالمؤمنين عليه‌السلام در حادثةسقيفه

3- علي عليه‌السلام در حكومت بانيان بلواي سقيفه

بررسي روايات دستاويز مدعيان وحدت:

* روايت اول

* روايت دوم

* روايت سوم

      نابودي اسلام، خواستة غاصبان

* روايت چهارم

* روايت پنجم

دستاويز مدعيان تأييد حكومت ابوبكر توسط اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

* روايت اول

* روايت دوم و سوم

* روايت چهارم

دربارة نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام

متن نامة اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام:

      1 - واژة شيعه و مفهوم آن

     
2 - وضع عرب پيش از اسلام

      3 - ويژگي قريش

      4 - درگذشت پيامبر و رفتار مردم با ثقلين

      5 - انصار و قريش در سقيفه

      6 - خودداري از بيعت با ابوبكر

      7 - نابودي اسلام در كشتن امام عليه‌السلام توسط منافقان

      8 - موضع‌گيري‌ها در برابر ابوبكر

      9 - حجت بر ابوبكر تمام بود

      10 - عمر، و واگذاري حكومت

      11 - شوراي منتخب عمر، عليه اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      12 - سوگواري جنيان بر اسلام

      13 - غربت امام در خيل هم‌پيمانان

      14 - خار در چشم و استخوان در گلو

      15 - موضع امام در جريان قتل عثمان

      16 - بيعت با امام پس از قتل عثمان

      17 - طلحه، زبير و عايشه سركردة شورشيان

      18 - خارج نمودن همسر پيامبر گناهي بس بزرگ

      19 - كشتار شيعيان اميرالمؤمنين در بصره، به دست طلحه و زبير و عايشه

      20 - قتل عثمان، بهانة طلحه و زبير و عايشه

      21 - نامة عايشه به اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      22 - موضع‌گيري معاويه در مقابل اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      23 - جنگ صفين و ماجراي حكميت

      24 - ظهور خوارج و سستي سپاه عراق

      25 -توبيخ و سرزنش سپاه عراق

      26 - سپاه شام در كلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام

      27 - برانگيختن سپاه، براي جنگ با معاويه

 

 

* روايت دوم:

«عامر بن واثلة قال : كُنتُ علَی الْبابِ يوْمَ الشّوریٰ، فارْتَفَعَتِ الأصواتُ بينَهُم‌، فسمِعْتُ علياً عليه‌السلام يقول: أيّهَا النّاس، الله الله في أنفسِكمْ، إنّها والله الْفتنةُ الْعمياءُ الصّمّاءُ الْبكْماءُ الْمُقعِدةُ. إلىٰ متىٰ تَعْصَوْنَ الله؟ أما تعلَمونَ أنّه ما مِنْ نفسٍ تُقتَل ظلماً، أو يموتُ جوعاً، و ما مِنْ ظُلمٍ يكون بعدَ الْيَوْم، أو جورٍ أو فسادٍ فِى الأرض إلاّ و وِزْرُ ذلك علیٰ مَنْ رَدّ الحقَّ عَنْ أهلِهِ؟ و أَناَ واللهِ أهلُه. واللهِ مَا الدّنيا اُريدُ. و لَقَد علمتُ أنّكم لنْ‌تفعَلُوا، ولَنْ‌تَستقيموا، و لن‌تجمَعُوا علَىَّ. لكنّي أَحتَجُّ عَلَيكم، وأُقيمُ المعذَرةَ إلَى اللهِ عزّوجلّ بيني وبينَكُمْ. بايَعَ النّاسُ أبابكرٍ، و أنَا واللهِ أحقّ و أوْلى بها مِنْه، لكنّي خِفْتُ رجوعَ النّاسِ علیٰ أعقابهِمْ لما رأيْتُ مِنْ طَمَعِ المنافقينَ فىِ الْكُفرِ، ثمّ جَعَلها أبوبكرٍ مِنْ بعدِهِ لِعُمَرَ. فَخِفْتُ آخراً ما خِفْتُهُ أوّلاً...1».
«عامر بن واثله گفت: در روز شوري من کنار درب بودم كه صداي گفتگوي مردم بلند شد، پس ‌شنيدم که علي عليه‌السلام مي‌فرمود: اي مردم، شما را به خدا، مواظب خودتان باشيد [و خود را به هلاكت نياندازيد] به خدا قسم، اين همان فتنة کور وکر و گنگ و زمين‌گيرکننده است. تا كي خداوند را نافرماني مي‌كنيد؟ آيا نمي‌دانيد كه هيچ نفسي به ستم كشته نمي‌شود، يا از گرسنگي نمي‌ميرد، و هيچ ستم و فسادي در زمين  پس از اين صورت نمي‌گيرد مگر اينكه بار سنگين گناه آن بر دوش كسي است كه حقّ [حكومت] را از اهلش دور كند. و بخدا سوگند من اهل اين حقّم. و به‌خدا سوگند، به‌خاطر دنيا خواستار‌ش نيستم. و خوب مي‌دانم كه شما آن را به من نمي‌سپاريد، و به راه راست نمي‌رويد، و بر من اتفاق نظر نخواهيد داشت. امّا من حجّت را بر شما تمام مي‌کنم، و نزد خداي عزّ و جل، عذر بين خود و شما را اقامه خواهم نمود. مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالي كه  بخدا سوگند من نسبت به آن، سزاوارتر و شايسته‌تر از او بودم، ولي وقتي تصميم منافقين را براي كافر ساختن مردم ديدم، ترسيدم مردم به گذشتة‌ خويش برگردند. سپس ابوبكر حکومت را براي عمر قرار داد، در مورد او نيز از همان چيزي ترسيدم كه در مورد اولي بيم داشتم...».

اين خبر، با اين لفظ نيز نقل شده است:

«عامر بن واثله قال: كنت علی الباب يوم الشوری فارتفعت الاصوات بينهم‌، فسمعت علياً عليه‌السلام يقول‌: بايع الناس أبا‌بكر وأنا والله أولى بالأمر واحق به، فسمعت واطعت مخافة ان يرجع الناس كفاراً، يضرب بعضهم رقاب بعض بالسيف، ثم بايع أبو‌بكر لعمر و أنا والله اولى بالأمر منه، فسمعت واطعت مخافة ان يرجع الناس كفاراً‌، ثم أنتم تريدون أن تبايعوا عثمان إذا لا‌أسمع ولا اطيع...2».
«عامر بن واثله گفت: روز تشكيل شورا کنار در بودم كه صداي گفتگوي مردم بلند شد. شنيدم که ‌علي عليه‌السلام مي‌فرمود: مردم با ابوبكر بيعت كردند در حاليكه بخدا سوگند من سزاوارتر و شايسته‌تر به امر حكومت بودم. ولي از ترس آن‌که مردم به کفر برگردند و گردن يکديگر را با شمشير بزنند، شنيدم و پيروي كردم. سپس ابوبكر بيعت را در عمر قرار داد و بخدا سوگند من به اين امر، سزاوارتر از او بودم. ولي باز هم از ترس آنكه مردم به كفر برگردند، شنيدم و پيروي کردم. حال شما مي‌خواهيد با عثمان بيعت كنيد، ديگر من قبول نخواهم كرد و از شما پيروي نمي‌كنم...».

بررسي روايت:

شايد با توجّه به روايات و مباحثي که پيش از اين گذشت، به بررسي اين روايت، نيازي نباشد. ولي دقّت نظر در چند نکته، خالي از فايده نيست:
الف: امام عليه‌السلام در اين فرمايش، مي‌فرمايد: «هيچ‌کس به ظلم کشته نمي‌شود، و يا از گرسنگي نمي‌ميرد، و هيچ ظلم و جور و فسادي از امروز به بعد، در زمين رخ نمي‌دهد، مگر آنکه گناه آن بر عهدة کساني است که حق را از اهل آن برگرداندند. و به‌خدا قسم من اهل آن حقّم». صراحت کلام امام عليه‌السلام جايي براي توضيح باقي نگذاشته است. ولي جا دارد بپرسيم: ظلمهايي که از آن روز تا قيامت بر امّت وارد شده و مي‌شود، و خونهايي که از آن روز تا قيامت ريخته مي‌شود، و فسادهايي که از آن روز تا قيامت، به ظهور مي‌رسد، وبال آن بر گردن کيست؟
ب: منظور امام، از منافقاني که در صدد برگرداندن مردم به کفر بودند، کدامين منافق است؟
يکي از ترفندهايي که حکومت ابوبکر و طرفدارانش به کار بردند، تراشيدن مرتد و منافق، و ساختن جنگهايي به نام جنگهاي ارتداد بود. آنان، که در اکثر اوقات، با فرماندهي خالد‌بن وليد اقدام مي‌کردند، همانگونه که اميرالمؤمنين عليه‌السلام را محارب خوانده و به اين جرم مي‌خواستند او را به قتل برسانند، کساني را که از اطراف و اکناف، با ابوبکر بيعت نکرده و يا از دادن زکات به حکومت ابوبکر، سر باز مي‌زدند را مرتدّ و اهل ردّه خوانده، و با اين انگ، آنان را وادار به پرداخت زکات مي‌کردند، و يا بي‌هيچ اتمام حجّتي، با ايشان مي‌جنگيدند و مردانشان را از دم تيغ مي‌گذراندند و زنان و کودکانشان را به اسيري مي‌گرفتند. يکي از قربانيان اين جنايات، مالک‌بن نويره و قبيلة او بودند. مالک در مزرعة خود به کار کشاورزي مشغول بود. ولي چون خود و قبيله‌اش به ابوبکر زکات نمي‌پرداختند، ابوبکر، سپاهي را به فرماندهي خالدبن وليد به سوي او و قبيله‌اش گسيل داشت. نيروهاي خالد، مالک را محاصره کردند و به همراه همسر مالک، و افراد قبيلة او به نزد خالد آوردند. خالد دستور داد تا تمام افراد قبيله‌اش را به جرم ارتداد، گردن زدند. نوبت مالک رسيد. چشم ناپاک خالد به همسر مالک افتاد دلباختة او شد. و به هر قيمتي عزم را بر قتل مالک‌بن نويره جزم کرد تا به همسرش دست يابد. حتّي رضايت مالک به پرداخت زکات و ساير احتجاجاتي که بر مسلماني خود نمود، در دل خالد کارگر نيفتاد. مالک را کشت و سرش را مانند سرهاي ديگر افراد قبيله‌اش زير ديگ غذا افروخت، و همسرش را تصاحب کرده و همان شب و در همان جا با او همبستر شد و...!
همچنين جريان کشتار عظيم از قبيلة کنده در حضرموت که بر سر يک شتر زکات اتّفاق افتاد و تعداد زيادي از افراد قبيلة مسلمان کنده به جرم ارتداد، به قتل رسيدند. در حالي که زياد‌بن لبيد که فرمانده لشکر ابوبکر بود، مي‌دانست که قبيلة کنده مسلمان و نمازگزارند!
وقتي قبايل مختلف آن سامان، به قبيله کنده پيوستند، و آن قبيله قدرت گرفت، ابوبکر، در نامه‌اي که براي اشعث‌بن قيس از بزرگان قبيلة کنده نوشت، گفت: «اگر انگيزة شما در برگشت از اسلام و امتناع نمودن از زکات، بدرفتاري نمايندة من، زياد‌بن لبيد است، اينک من او را عزل مي‌کنم. شما نيز از کردة خود برگرديد و هرچه زودتر توبه کنيد». وقتي نامه به دست اشعث رسيد و آن را خواند، به نامه‌رسان گفت: «رئيس تو ابوبکر، به علّت مخالفت ما با وي، ما را به کفر و ارتداد متّهم مي‌سازد. ولي نمايندة خويش را که عشيره و عموزادگان مسلمان مرا کشته است، کافر نمي‌داند». نامه‌رسان گفت: «آري اشعث، کفر تو ثابت است، زيرا تو با جماعت مسلمانان، مخالفت ورزيده‌اي». و به هر حال، کار به آنجا رسيد که جنگ مغلوبه شد، و با يک خدعه، گروه زيادي از مسلمانان آن سامان با انگ ارتداد، کشته شدند!
در نامة ابوبکر تصريح شده و کاملاً آشکار است که شخص ابوبکر، افرادي راکه از پرداختن زکات، امتناع مي‌کردند مرتد مي‌دانسته، و براي قلع و قمع آنان، نيرو گسيل مي‌داشته، و کشتاري که به نام جنگهاي ردّه راه انداخته بوده، به همين انگيزه بوده است.
و... .
سيف‌بن عمر تميمي، زنديقي که مأموريّت داشت، تا براي پيامبر، صحابه تراشيده، و در مقابل حکومت ابوبکر، مرتدّاني بتراشد، و در راستاي ثبت افتخارات حکومتهاي غاصب، براي ابوبکر و پس از او، جنگهايي به نام جنگهاي ردّه درست کند، مي‌گويد: وقتي پيامبر از دنيا رفت، تمام مردم مرتد شدند و از اسلام برگشتند، جز قبيلة قريش و ثقيف که بر اسلام خود باقي ماندند! او با اين ادّعاي دروغينش، کشتار مسلماناني که تنها از پرداخت زکاتشان به ابوبکر خودداري مي‌کردند را با انگ ارتداد، توجيه کرد. و با تراشيدن جنگهاي فراوان به نام جنگهاي ارتداد، بر جنايات لشکر ابوبکر که براي گرفتن زکات، خون صدها و شايد هزاران مسلمان را بر زمين ريختند، سرپوشي گذاشت که چهرة تاريخ اسلام را سياه، و چهرة لشکر مغول را سپيد کرد. آري، دو کتاب مملوّ از دروغِ سيف‌بن عمر تميمي، به نام «الفتوح و الرّدّة» و «الجمل و مسير عائشه و علي»، و همة روايات او جزء اسانيد معتبر اصحاب سقيفه، از قبيل: طبري، ابن اثير، ابن کثير، ابن خلدون، ابن عبدالبر، ابن عساکر، ذهبي و امثال آنهاست! با اينکه حدّ اقل دوازده تن از علماي رجال خودشان، که عبارتند از: يحيي بن معين، نسائي صاحب صحيح، ابوداوود، ابن ابي حاتم، ابن سکّين، ابن حبان، دارقطني، حاکم، فيروزآبادي صاحب قاموس، ابن حجر، سيوطي، و صفيّ الدّين، از زنديق بودن، دروغگو بودن، ضعيف بودن، جعّال و وضّاع بودن، و متروک الحديث بودن سيف، سخن مي‌گويند
3 !
تاريخ گواهي مي‌دهد که پس از اسلام، فقط چند نفر، آن هم در زمان پيامبر خدا مرتد شدند نه در زمان ابوبکر. از جملة آنان، عبدالله‌بن سعد بن ابي‌سرح بود که پيامبر دستور قتلش را صادر فرمود. ولي چون برادر رضاعي عثمان بود، او را در خانة خودش پنهان کرد، و از پيامبر برايش امان گرفت. و ديگري عبدالله‌بن جحش بود که به مسيحيّت برگشت و در همان حالت مرد. و ديگري عبدالله بن خطل بود. او در حالي که پردة کعبه را براي امنيت خود به دست گرفته بود، کشته شد. و شايد ارتداد پس از اسلام، در همين سه نفر خلاصه شود.
تنها جايي که لشکر ابوبکر با غيرمسلمانان جنگيد جنگ لشکريانش به رياست ثابت‌بن قيس، و به فرماندهي کلّ خالد‌بن وليد، با افرادي بود که در مکاني به نام «بزاخه» فرود آمده بودند تا با مسلمانان بجنگند. لشکر ابوبکر با آنان جنگيد و چند نفر از آنان را کشت و بقية ايشان هم فرار کردند. که اين مورد هم ربطي به ارتداد ندارد. چون اينان از همان اوّل، مسلمان نبودند. جز اين مورد، تمام جنگهايي که از ابوبکر سر زد، صرفاً کشتار مسلماناني بود که به خاطر امتناع از بيعت، و يا نپرداختن زکات از دم تيغ گذشتند و کودکان و زنانشان به اسارت رفتند!
اصرار بر نقل روايات سيف‌بن عمر، توسّط تاريخ‌نگاران سقيفه‌گرا، و ترک و يا کم‌اهميّت نمودن ساير روايات، صرفا براي اين است که: اوّلا بر کشتارهايي که ابوبکرنسبت به مسلمانان مرتکب شده، سرپوش گذاشته شود. و ثانياً مسير فرمايش اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام را که مي‌فرمايد: «انّ النّاس كلّهم، ارتدّوا بعد رسول الله غير اربعة ـ پس از پيامبر همة مردم مرتد شدند جز چهار نفر» و منظورش، بيعت کنندگان با ابوبکر است، را به گونه‌اي گم کنند. و نيز  آنجا که اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: منافقين در اين طمع بودند که مردم را به کفر برگردانند و من از کفر مردم خوف داشتم، لذا بيعت کردم و شمشير نکشيدم، با شايع نمودن ارتداد مردم و جنگهاي ردّه، مي‌خواستند به اين هدف دست يابند که بگويند: منظور علي عليه‌السلام از مرتدّان، همان مرتدّاني است که ابوبکر با آنان جنگيد و منظورش از منافقان، نيز همان منافقان است که خوف آن مي‌رفت بر مسلماناني که با ابوبکر بيعت کرده بودند چيره شوند و آنان را به کفر بکشانند! و بيعت اميرالمؤمنين براي اين بود، که حکومت مرکزي همچنان مقتدر بماند و تضعيف نشود، تا اين مرتدّان و منافقان، بر مردم چيره نشوند و آنان را به کفر نکشانند!
در حالي‌که در زمان ابوبکر جز کساني که با ابوبکر بيعت کرده و بيعت خود با اميرمؤمنان علي عليه‌السلام را شکستند، منافق و مرتدّي وجود نداشت. و اين مسأله، از استثناء چهار نفر که در کلام امام مذکور است، کاملاً واضح است. و آن چهار نفر هم نام آنان در روايت ذکر شده است. و آنان عبارتند از: سلمان، و ابوذر و مقداد و عمّار. در نتيجه، منظور امام عليه‌السلام از مرتد و منافق، کسي جز حاکمان غاصب و اعوان و انصارشان نبود. همانان که به طمع حکومت، و منحرف نمودن و از بين بردن دين خدا، مي‌خواستند علي عليه‌السلام را با انگ محارب بکشند! و عمر براي گرفتن مجوّز قتل آن حضرت از ابوبکر، به اين مسأله تصريح کرد!
و متأسّفانه، نويسندگان ساده دل، بي‌آنکه در روايات و تاريخ، تأمّل و دقّتي کنند، و بر معارف ديني اندک آشنايي يابند، از پيش خود هرآنچه خواسته‌اند، بافته‌اند!
ج: با استناد به همين روايت، گفته‌اند بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام با ابوبکر براي آن بود که نوعي وحدت بين آن حضرت و حکومت ابوبکر ايجاد شده و از کفر مسلمانان جلوگيري شود. بايد ببينيم آيا بيعت علي عليه‌السلام با ابوبکر، در کفر و اسلام بيعت‌کنندگان با ابوبکر، تأثيرگذار بود يا خير؟ و اگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام نه بيعت مي‌کرد و نه شمشير مي‌کشيد، و جانش هم محفوظ مي‌ماند آيا باز هم خوف برگشت مردم به کفر وجود داشت يا خير؟

براي پاسخ به اين پرسش، به دو مقدّمه توجّه کنيد:

مقدّمة اوّل: در بيعت با ابوبکر، که امام عليه‌السلام فرمود: «پس از پيامبر همة مردم مرتد شدند جز چهار نفر» مرتدّان، به دو گروه عمده تقسيم مي‌شدند:
* گروه اوّل کساني بودند که با اميرالمؤمنين عليه‌السلام دشمني و کينه داشتند، و با علم و آگاهي و از سر دشمني، بيعتشان با علي عليه‌السلام را شکستند و با ابوبکر بيعت کردند.
* گروه دوم کساني بودند که با آن حضرت کينه و دشمني نداشتند. اين گروه نيز به چند دسته تقسيم مي‌شدند:
دستة اول کساني که به طمع رياست و مال، بيعت خود را با علي عليه‌السلام شکستند و به سوي ابوبکر شتافتند و با او بيعت کردند. که در اين گروه نيز برخي به کلّي دل از علي عليه‌السلام بريدند و برخي هم دلشان با آن حضرت بود ولي نمي‌توانستند دست از رياست و مکنت بردارند.
دستة دوم کساني بودند که به تبعيّت از ساير مردم مانند رؤساي قبيله‌شان، در کمال ناآگاهي با ابوبکر بيعت کردند.
دستة سوم کساني بودند که دوست و شيعة علي عليه‌السلام بودند. ولي جوّ حاکم بر سقيفه، آنان را به خوف انداخت و چنين تشخيص دادند که بايد با ابوبکر بيعت کنند. در حالي‌که دلشان با علي عليه‌السلام بود.
دستة چهارم کساني بودند که بيعت خود را با اميرالمؤمنين عليه‌السلام شکستند ولي با ابوبکر هم بيعت نکردند.
غير از اين دو گروه عمده و زيرمجموعه‌هايشان، باقيماندة مردم کساني بودند که بر بيعت خود با اميرالمؤمنين بودند، و به هيچ قيمتي حاضر نبودند با ابوبکر بيعت کنند. ولي با زور و ارعاب و تهديد به قتل، ناچار شدند، طبق سفارش پيامبر اکرم عليه‌السلام و صلاحديد اميرالمؤمنين عليه‌السلام براي حفظ جانشان، تن به بيعت بدهند. و آنان، بني هاشم و چند نفر از شيعيان و دوستان خاصّ اميرالمؤمنين عليه‌السلام بودند.
از اين دو گروه عمده، کساني که با هر انگيزه‌اي به اختيار خود، بيعتشان با علي عليه‌السلام را شکستند و نه به زور و اجبار و تهديد به قتل، در کلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام مرتدند. خواه با ابوبکر بيعت کرده باشند يا بيعت نکرده باشند. اگرچه برخي از اين افراد، با علي عليه‌السلام دشمني نداشتند، ولي روي‌گرداندن و ارتدادشان از اميرالمؤمنين عليه‌السلام که رکن دين و اساس دين و عمود دين است، ارتداد از دين است. به هر انگيزه‌اي که باشد، تفاوت نمي‌کند. ولي هر يک از اين گروهها نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام حساب خاص خودشان را دارند. گروه اوّل يعني آنان که از روي علم و عمد و از سر دشمني و کينه، بيعتشان با علي عليه‌السلام را شکستند و با ابوبکر بيعت کردند، حسابشان با گروه دوم جداست. و دسته‌هاي مختلف در گروه دوّم هرکدامشان، حساب خاصّي نزد اميرالمؤمنين دارند. قطعاً اگر آن حضرت با ابوبکر مي‌جنگيد، کساني با او مي‌جنگيدند که دشمني و کينة او را به‌دل داشتند، و با علم و عمد، بيعتشان را شکسته‌بودند. و آن حضرت نيز کساني را مي‌کشت که عليه او شمشير کشيده‌اند و کينه و دشمني دروني خود را به ظهور رسانده‌اند. نه همة بيعت کنندگان مرتد را. زيرا گروه زيادي از همان بيعت کنندگان، بعدها به سوي علي عليه‌السلام برگشتند و جزء لشکريان او شدند. آنان کساني بودند که حتّي با وجود بيعت با ابوبکر نيز، مورد توجّه اميرالمؤمنين عليه‌السلام بودند و از صفحة الطاف الهيّة او محو نمي‌شدند. زيرا آن علي که در بحبوحة جنگهاي پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله کافر را نمي‌کشد، چون در چند نسل پس از او، مسلماني به وجود خواهد آمد، قطعاً، گروههاي مختلف بيعت کنندگان با ابوبکر را نيز يکسان نمي‌شمارد. چون هم خود آنان و هم فرزندان آنان در برهه‌اي از زمان، از ارتداد برخواهند گشت و جزء لشکريان اسلام خواهند شد. و در حال ارتداد نيز، بغض و کينة علي عليه‌السلام را در دل نداشتند.
مقدّمة دوم: از نظر امام عليه‌السلام مردم خواه به سوي ابوبکر مي‌رفتند يا با ديگري بيعت مي‌کردند، به محض شکستن بيعت خود با علي عليه‌السلام مرتد شدند، و با رفتن به سوي ابوبکر، به دنياي جاهليّت پا نهاده و به قهقرا برگشتند. در مدّت حکومت زمامداران غاصب، آنچه به نام دين و موازين ديني  نزد  مردم بود، در واقع دين نبود. بلکه پوستيني وارونه بود که آن را به نام دين يدک مي‌کشيدند. و بجز تعداد اندکي که از علي عليه‌السلام مي‌آموختند، ساير مردم، از دين، فقط اسمي را با خود حمل مي‌کردند. اميرالمؤمنين در اين باره چنين مي‌فرمايد:
«واليان پيش از من، [ابوبکر و عمر و عثمان] کارهايي انجام دادند که بر خلاف کارهاي پيامبر خدا بود، و مخالفتشان با پيامبر در آن کارها، عمدي بود. و عهد پيامبر را شکستند، و سنّت او را تغيير دادند. اگر من بخواهم مردم را به ترک بدعتها و سنّتهاي خلاف پيامبر وادار کنم، و سنّت پيامبر را به جاي خود و به زماني که در عهد پيامبر بود، برگردانم، لشکر خودم از من گريزان خواهند شد، به گونه‌اي که يا خودم تنها باقي مي‌مانم يا با اندکي از شيعيانم که فضل و امامت مرا از کتاب خدا و سنّت پيامبر دريافته‌اند...
4».
سپس امام مثالهاي زيادي از مخالفتهاي آن سه زمامدار و اعوان و انصارشان، با سنّت پيامبر مي‌زند. و مي‌فرمايد اگر اينها را به زمان پيامبر برگردانم، از من گريزان مي‌شوند و... . ولي همين پوستين وارونه و همين منکرات و مخالفتهاي با سنّت پيامبر را مردم به نام دين مي‌شناختند، و کسي نمي‌توانست حق را به آنان گوشزد کند! و در زمان بيعت ابوبکر، امام عليه‌السلام به اين فجايعي که اتّفاق خواهد افتاد آگاه بود و بارها به مردم هشدار داده بود.
پس از اين دو مقدّمه، بايد بگوييم: بيعت اميرالمؤمنين عليه‌السلام با ابوبکر، از اين نظر، چيزي را عوض نکرد. زيرا با وجودي که آن حضرت با ابوبکر بيعت کرده بود، ولي ارتداد، همان ارتداد بود. و تغيير سنّت پيامبر در زمان هر سه زمامدار، با قدرت و شدّت هرچه تمام‌تر ادامه داشت. پيدايش بدعت در دين، غوغا مي‌کرد. و ديني که در بين مردم بود، دين اسلام نبود. بلکه معجوني بود از سنّتهاي ابوبکر و عمر و عثمان. و مردمي که با ابوبکر بيعت کردند، ارتباط خود با علي عليه‌السلام را قطع کرده، و به ابوبکر روي آورده بودند و بجز چند نفر،  افراد ديگر، ارتباطي با علي نداشتند که بيعتش در آنان تأثير گذار باشد يا نباشد. پس بيعت علي چه سودي در اسلام آن جماعت داشت، و چه نقشي در جلوگيري از کفر آنان ايفا مي‌کرد؟ همان کساني که پس از بيعت، به او مراجعه مي‌کردند و از او کسب تکليف مي‌نمودند و مشکلات خود را از او پرسيده، و به وسيلة او حل مي‌کردند، اگر بيعت نمي‌کرد نيز چاره‌اي جز مراجعه به او نداشتند. بنا بر اين، بيعت او، بما هو بيعت، در کفر و اسلام فعلي بيعت‌کنندگان با ابوبکر، هيچ اثري نداشت. و کفري که آن حضرت از آن بيم داشت قطعاً کفر آن مردم در زمان بيعت با ابوبکر نبود. زيرا آن کفر، با وجود بيعت او نيز اتّفاق افتاده بود. آنچه علي عليه‌السلام از آن بيم داشت، کفري بود که با کشته‌شدن خود و تمام اهل بيت و خواصّ شيعه‌اش بر زمين سايه مي‌افکند و طبق هشدار پيامبر و علم امام عليه‌السلام ، در صورت کشته شدن علي عليه‌السلام و خاندان او، احدي خداوند را بر روي زمين عبادت نمي‌کرد. و اين فرمايش پيامبر، به اين دليل است که عبادتهاي آن مردم، علاوه بر آنکه ربطي به اسلام و سنّت پيامبر نداشت، بدون امام، در درگاه خداوند پذيرفته نبود. زيرا طبق رواياتي که گذشت، اگر کسي به اندازة عمر نوح در دنيا زندگي کرده و در تمام عمرش بين رکن و مقام، شبها به عبادت بأيستد و روزها را روزه بدارد، چنانچه ولايت اميرالمؤمنين عليه‌السلام را نداشته باشد، عبادتش پذيرفته نيست. و اگر در اين حالت بميرد به مرگ جاهليت، و يا در حالت کفر مرده است. و اگر در همين حالتي که عبادت از آن مردم پذيرفته نيست، اميرالمؤمنين و خاندان او کشته شوند، حق همان است که پيامبر فرمود، که تا قيامت خداوند بر روي زمين عبادت نخواهد شد.
يا در نهايت، خيلي که خوش‌بين باشيم، مي‌توانيم بگوييم: کفري که در کلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام مردم به آن مبتلا مي‌شدند، کفري بود که با شمشير کشيدن بر امير و کشتن او حادث مي‌شد. و اين کفر هرگز قابل برگشت به اسلام نبود. زيرا همان کساني که با ابوبکر بيعت کردند و سپس زير يوغ عمر و عثمان رفتند، همانها بعدا به سوي علي عليه‌السلام برگشتند. آنان کساني بودند که در جنگ جمل و صفّين و نهروان همراه علي بودند. آنان همان مسلماناني بودند که به اشتباه خويش در بيعت با ابوبکر و عمر و عثمان و ارتداد به سوي جاهليّت اوّل، پي برده بودند، و به دامن اسلام برگشته بودند در حالي‌که از اسلام هيچ نمي‌دانستند و وقتي اميرالمؤمنين سنّت پيامبر را به آنان گوشزد مي‌کرد، فرياد مي‌زدند: وا سنّة عمرا، واعمراه، واعمراه! و اگر علي عليه‌السلام در جريان سقيفه، شهيد مي‌شد، آيا آنان به دامن اسلام برمي‌گشتند، يا با نبودن امام، و با تلاشهايي که منافقان براي کفر ايشان داشتند، راهي براي بازگشت به اسلام نداشتند؟
امام محمّد باقر عليه‌السلام مي‌فرمايد:
«إن النّاس لمّا صنعوا ما صنعوا، إذ بايعوا أبا‌بكر، لم‌يمنع أميرُالمؤمنين عليه‌السلام من أن يدعوَ إلى نفسه إلاّ نظراً للنّاس و تخوّفاً عليهم أن يّرتدوا عن الاسلام، فيعبدوا الاوثان و لايشهدوا أن لا‌إله إلا‌الله و أن محمداً رسول‌الله‌ صلي‌الله عليه و آله و كان الاحبّ إليه أن يُقرّهم علی ما صنعوا من أن يرتدّوا عن جميع الاسلام. و إنّما هلك الّذين ركبوا ما ركبوا. فأمّا من لم يصنع ذلك و دخل فيما دخل فيه النّاس علی غير علم و لا‌عداوة لامير‌المؤمنين عليه‌السلام فإن ذلك لا يكفره و لايخرجه من الاسلام و لذلك كتم علي عليه‌السلام  أمره و بايع مكرها حيث لم‌يجد أعوانا5».
«هنگامي كه مردم آن‌گونه عمل کردند و با ابوبكر بيعت نمودند، اميرالمؤمنين از دعوت به سوي خود جلوگيري نکرد مگر به خاطر رعايت حال مردم و ترس از اينکه از اسلام برگردند و به پرستش بتها روي آورند، و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر عليه‌السلام را رها كنند. در نزد حضرت رها ساختن آنان بر آنچه انجام داده بودند، بهتر از آن بود كه از همة‌ اسلام برگردند. زيرا [مردم در آن زمان دو گروه بودند‌، گروهي كه آگاهانه بيعت را شكسته بودند و به امام عليه‌السلام ستم كردند و بر حقوق اهل‌بيت پيامبر، مسلّط شدند] آنان که بر حقوق اهل بيت عليهم‌السلام سلطه يافتند، هلاك شدند. ولي مردمي كه [آگاهانه ستم نكردند و بيعت را نشكستند و] اينگونه عمل نكردند و همراه ديگر مردم بدون علم و آگاهي، با ابوبكر بيعت كردند و نه از روي دشمني با اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام ، پس اين بيعتشان با ابوبكر باعث كفر آنان و خروجشان از اسلام نبود. و بخاطر اين [افراد نا‌آگاه]  بود كه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام امر ولايت خود را مسکوت گذاشت، و هنگامي كه ياوري نيافت، از سر ناچاري [با ابوبکر] بيعت نمود».
بر اساس اين روايت، آنچه اميرالمؤمنين عليه‌السلام از آن بيم دارد، کفر اين افراد ناآگاه است، که به يکباره، به بت‌پرستي خواهند گراييد. و اگر علي عليه‌السلام بيعت نمي‌کرد و کشته مي‌شد، و چند شيعة خاصّ او نيز کشته مي‌شدند، و اهل بيت او از بين مي‌رفتند، هدف منافقين از حذف کامل اسلام محمّدي، و سايه افکندن کفر بر زمين، که تنها با حذف عترت پيامبر عليهم‌السلام امکان‌پذير بود، تحقّق مي‌يافت!
بنا بر اين، آنچه که در کفر و اسلام مردم تأثيرگذار بود، بيعت و عدم بيعت صِرف علي عليه‌السلام نبود، بلکه مرگ و زندگي علي عليه‌السلام بود که مي‌توانست تکليف خلق را تا روز قيامت روشن کند. اگر کشته مي‌شد، تا روز قيامت مؤمني روي زمين يافت نمي‌شد. [که اگر حجّت خدا در زمين نباشد، زمين اهلش را فرو مي‌برد. و اين يک اصل قطعي و مسلّم است که در روايات ما فراوان به آن تصريح شده است]. و اگر زنده مي‌ماند، خانوادة خود، و شيعيان خاصّش را، و همان مردمي که از سر ناآگاهي، با ابوبکر بيعت کرده و سپس به دامن علي برگشتند و به اشتباه خويش پي بردند را، امامت مي‌کرد. و اهل زمين را از خسف نجات مي‌داد. و چون زنده ماندنش در گرو بيعتش با ابوبکر بود، به زور و اجبار بيعت کرد، در حالي‌که به فرمايش خودش، مي‌ديد ميراثش را به تاراج مي‌برند. و مي‌ديد که با سنّتهاي پيامبر آشکارا و عمداً مخالفت مي‌شود، و مي‌ديد که بدعتها آشکارا و عمداً در دين وارد مي‌شود، و دين محمّد، به پوستيني وارونه تبديل مي‌گردد. ولي چشم را بر خار ‌بست، و آب دهان را بر استخوان گلوگير فرو ‌برد، و بيست پنج سال تحمّل کرد، تا عمود دين که وجود مقدّس اوست، بر زمين باقي بماند. و کفر و زندقه، تا ابد بر زمين سايه نيفکند! و پس از بيست و پنج سال، حکومتي به دستش سپرده شد که مردمش به جاي سنّت پيامبر، از سنّت ابوبکر و عمر و عثمان، و بدعتهاي آنان و مخالفتهاي آنان با سنّت پيامبر پيروي مي‌کردند! و مخالفت امام عليه‌السلام با آن سنّتهاي باطل، گريز مردم از آن حضرت را به دنبال داشت! و اين، يكي از کوچکترين تصويرها از مظلوميّت علي عليه‌السلام ‌است!
بعلاوة اينکه: در روايات پيش خوانديم که امام عليه‌السلام براي جمع آوري ياور، تلاش فراوان کرد. و فرمود: اگر حتّي چهل نفر ياور مي‌داشتم مي‌جنگيدم. حتّي از اين هم کمتر، فرمود: اگر تنها عمويم حمزه و برادرم جعفر زنده بودند، مي‌جنگيدم! اگر صِرف بيعت امام عليه‌السلام در کفر و اسلام بيعت‌کنندگان با ابوبکر تأثيرگذار بود، امام هرگز به دنبال ياور براي جنگيدن نمي‌گشت. و هرگز آهنگ جنگ با ابوبکر نمي‌نمود. اينکه آهنگ جنگ داشته، معلوم است که آن قوم به جهت ارتداد، مستحقّ جنگ بوده‌اند، و بيعت نکردن آن حضرت و جنگيدنش با آنان، در صورت داشتن ياور و رسيدن به پيروزي، نه تنها باعث رونق کفر نبود، که کفر مجسّم را از بين مي‌برد و پوزة کافران مسلمان‌نما را به خاک مي‌ماليد. پس آنچه که در کفر و اسلام، تأثير گذار است، مرگ و زندگي امام است نه بيعت و عدم بيعت او با ابوبکر. و تأثير مرگ و زندگي امام عليه‌السلام ، هم در شيعيان همان زمان ظهور مي‌يافت، و هم در شيعياني که پس از حکومت غاصبان، توبه کرده و به سوي آن حضرت بازگشتند.
 از اين باب است که امام عليه‌السلام در روايت دوم که گذشت، دليل بيعت خود با ابوبکر را چنين بيان مي‌کند: « ولي وقتي تصميم منافقين را براي كافر ساختن مردم ديدم، ترسيدم مردم به گذشتة‌ خويش [کفر و زمان جاهليّت] برگردند».
و همان‌گونه که گذشت، منافقاني که امام از آنان ياد مي‌کند، همانهايي بودند که به نام اسلام و دين و حکومت اسلامي، سنّتهاي پيامبر را تغيير داده و بدعتهاي فراواني در دين وارد کردند! و جز آنان و اطرافيانشان، نه منافقي يافت مي‌شد و نه مرتدّي که مردم را، آن هم مهاجر و انصار را به کفر بکشاند. اگر هم کافري يافت مي‌شد، جرأت و قدرت اين‌که در صفوف مهاجر و انصار تلاشي کند و کاري از پيش ببرد، نداشت. و کساني که زمامداران، با انگ ارتداد، با آنان جنگيدند و ايشان را به خاک و خون کشيدند و گردن زدند و سر آنان را زير ديگ غذا آتش زدند، و خانه‌هايشان را ويران کرده و سوزاندند و اموالشان را به تاراج بردند و زنان و فرزندانشان را به اسيري گرفتند، مسلماناني بودند که چون هنوز آواي پيامبر در تمام مدّت عمرش، و مخصوصاً در غدير خم در گوششان طنين‌انداز بود، حکومت ابوبکر را به رسميّت نمي‌شناختند، و زکات مالشان را به ابوبکر نمي‌پرداختند!

نتيجه اينکه:

اميرالمؤمنين عليه‌السلام به خاطر ابوبکر و حکومتش و دوستان و لشکريانش، هرگز، هيچ ملاحظه‌اي نکرد.

 

 پي‌نوشت:

1ـ "شرح الأخبار مغربي"،  ج2، ص185، ح 529:  عن الاعمش، عن عامربن واثلة، قال... .

2ـ "مناقب خوارزمي"، ص313: وأخبرني الشّيخ الامام شهاب الدّين أفضل الحفّاظ أبوالنّجيب سعدبن عبدالله بن الحسن الهمداني ـ المعروف بالمروزي فيما كتب إليّ من همدان ـ ، أخبرنا الحافظ أبوعلي الحسن‌بن أحمدبن الحسين الحدّاد باصبهان ـ فيما اذن لي في الرّواية عنه ـ ، أخبرنا الشّيخ الاديب ابويعلى عبدالرّزاق‌بن عمربن ابراهيم الطّهراني ـ سنة ثلاث وسبعين واربعمائة ـ ، أخبرني الامام الحافظ طراز المحدّثين أبوبكر أحمدبن موسي‌بن مردويه الاصبهاني، قال الشّيخ الامام شهاب الدّين أبو النّجيب سعدبن عبيدالله الهمداني: و أخبرنا بهذا الحديث عالياً الامام الحافظ سليمان‌بن ابراهيم الاصفهاني ـ في كتابه اليّ من اصبهان سنة ثمان وثمانين و اربعمائة ـ عن ابي‌بكر أحمدبن موسي‌بن مردويه، حدّثنا سليمان‌بن أحمد، حدّثنى عليّ‌بن سعيد الرّازي، حدّثنى محمّدبن حميد، حدّثنى زافربن سليمان‌بن الحارث‌بن محمّد، عن ابي‌الطّفيل عامربن واثلة قال: ... .

3ـ براي آگاهي کافي از ساختگي بودن جنگهاي ردّه، به کتاب «افسانة عبدالله‌بن سبا» و «صدوپنجاه صحابة ساختگي» تأليف سيّد مرتضي عسکري مراجعه کنيد.

4ـ "کافي"، ج8، ص58-59.

5ـ "كافي"، ج8، ص295: حميدبن زياد، عن الحسن‌بن محمّد الكندي، عن غير واحد، عن أبان‌بن عثمان، عن الفضيل عن زرارة، عن أبي‌جعفر عليه‌السلام قال :... .

 

ادامة مطلب

 

 





بازديد : 169 بار